هــــدیـــــه

نعمـت بزرگــــــــــــــــ خــــــدا

منشی جدید

سلام هدیه خانوم

باید بگم که یهویی علاقه عجیبی به تلفنی حرف زدن پیدا کردی شمایی که از تلفن گریزان بودی و حتی دوست نداشتی یه الو بگی و هر وقت گوشی رو به سمتت میگرفتیم با گفتن یوخ یوخ فرار می کردی تازگیها به منشی جدیدمون تبدیل شدی و دوست داری خودت تلفن رو جواب بدی و هر کاری با هر کسی داریم دوست داری خودت زنگ بزنی و بگی. حرف زدنت در این مدت هم خیلی پیشرفت کرده و کم کم جملاتت و کلماتت درست میشن. حتی بعضا چنان حرف میزنی که انگار یه حاجی خانوم هستیخندونک چند وقت پیش هم وقتی داشتی ژای تلفن خداحافظی میکردی به جای حافظی گفتی خداحافظ و تونستی این کلمه رو هم درست ادا کنیتشویق

چند روز پیش وقتی میرفتیم خونه مامانی بابا بهمون گفت هدیه میری و من تنها میمونم برگشتی به بابا گفتی چاره ندارم منم خونه حوصلم سر میره. بابا گفت میخوای یه مامان دیگه بیارم اونم با من بمونه تنها نباشم به بابا برگشتی قاطع و محکم گفتی نه من همین مامانو دوست دارمراضی ولی انگار از این حرف بابا ناراحت شدی رفتی به مامانی گفتی که به حرفی میگم به مامان نگوها اونم گفته باشه، گفتی بابا مامانو دوست نداره منم خیلی ناراحتم به مامان نگوها مامان بفهمه ناراحت میشهخندونک قربون اون دل کوچیک و مهربونت بشم که حرف بابا رو به دل گرفتی. عزیزم خیلی دوست داریم خدا یه روزمونو بی تو نکنهبغل


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 18 شهريور 1394 ] [ 1:15 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : خاطرات سه تا چهار سالگی]

[ ]

ادامه عکس ها

سلام نازنین دخترم

گلم امروز اول شهریور ماه سال 1394 هست وشما دقیقا 43 ماهه تمام شدین.جشن خدارو شاکرم که دختر گلی مثل شمارو برام هدیه داده ولی باز میگم از گذر زمان دلگیرم لحظات چنان به سرعت می گذرند که لذت از تک تک لحظات تو دلم میمونه.غمگین عزیزم تو ماه مبارک رمضان چون روزه بودیم شما هم به مرور اشتهات کم شد و اواخر ماه دیگه چیزی نمیخوردی و میگفتی روزه ای شاکیبعد از ماه مبارک رمضان فک میکردم اگه ببینی ما میخوریم اشتهات درست میشه که باز نشد و وزنت کم کم پایین اومد و ما هم نگرانتر شدیم دیگه روزی یه وعده اونم به اجبار میخوردی.قهر

بالاخره رفتیم دکتر اونم گفت که الان نسبت به وزن تولدت 6 کیلو وزن کم داری و قدت چندان رشد نکرده و آزمایش نوشت.غمناک خیلی خانوم و فهمیده رفتی خون دادی محبتخانم پرستار از اینکه جیکت هم در نیومد تعجب کرده بود. تشویقخداروشکر آزمایشاتت سالم بود برات شربت ب کمپلکس نوشت که با خوردن اون یکم بهتر شدی ولی با تموم شدن شربت باز به وضع قبلی برگشتی و بی اشتها شدی گریهدوباره برا احوال بردیم  پیش دکتر گفت تا اشتهاش خوب نشد باز ب کمپلکس رو بدم . وقتی اینو میدم میخوری ولی وقتی نمیدم اشتهات کم میشه از این بابت خیلی نگرانیم.غمناک

اما از علاقه ات به استخر بگم: مامانی که درد کمر داشت دکتر براش استخر رو توصیه کرده بود و برا ما هم توفیق اجباری شد که در بعضی از جلسات همرا مامانی بریم استخرزیبا.فک کنم بهترین لحظات رو اونجا سپری میکردی اولین روز یکم پات سر خورد و ترسیدی ولی از دومین جلسه  که یه جلیقه برات خریدیم راحت بودی و خوب بازی میکردی قشنگ رو آب میخوابیدی و دستمو میگرفتی و با پاهات خودتو حرکت میدادی.بغل

عکسارو ادامه مطالب میذارم


ادامه مطلب

[ يکشنبه 1 شهريور 1394 ] [ 11:26 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : خاطرات سه تا چهار سالگی]

[ ]

غیبت کبری!

سلام فرشته کوچلوی ناز و مهربونم

نازنینم خیلی ازت شرمنده ام دیگه مثل قبل نمیتونم به موقع و لحظه به لحظه آپ باشم شاید به علت گرفتاریهای زیاد و مشغله های درسی و ... نمیدونم چی بگم ولی حدود یه ماهه که درسم هم تموم شده ولی دل و دماغ نوشتن ندارموچون مرتب نمیام اینجا رویدادها و شیرین کاریات از یادم میره و وقتی میام که بنویسم یه منم و یه مغز پوچ وخالی. بعضا به حافظه مادرم غبطه میخورم وقتی خاطرات بچگیم را مو به مو برایم تعریف می کند و من در نوشتن خاطرات دو سه ماه گذشته هنگ میکنم. عزیزم خیلی خیلی عذر میخوام.از دوستامونم که پیگیرمون بودن ونگرانمون شدن هم عذرخواهی میکنمخجالت

اردیبهشت ماه برا اولین بار با قطار مشهد رفتیم. شما خیلی قطار رو دوست داشتی ولی موقع نماز که عجله ای میرفتیم و برمی گشتیم یکم اذیت می کردی. رسیدنی مشهد بابا مریض شد به دنبال ایشون من و شمام مریض شدیم بالاخره رفتیم کلینیک حرم. و مریضی باعث شد اونطور که دلمون می خواست دل سیر نریم زیارت.

هر چی عکس دارم رو تو ادامه مطالب میذارم و هرچی راجع به عکس یادم افتاد اونجا مینویسم.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 23 تير 1394 ] [ 20:14 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : خاطرات سه تا چهار سالگی]

[ ]

تا 3 نشه..


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ چهارشنبه 6 خرداد 1394 ] [ 0:42 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : خاطرات سه تا چهار سالگی]

[ ]

اولین جشن تولد

سلام عزیزم  خوبی؟ نازنینم شرمنده ام از اینکه نمیتونم زود زود بیامو از شیرینکاریهات بگم از اینکه چقدر خانوم و فهمیده ای و چقدر مهربونی در یک کلام فقط میتونم بگم فرشته مهربون من و بابایی. بعضی وثتها من شاید یه تذکری بهت بدم ولی بابای گرامی حتی نمیگه بالای چشت ابروستخندونک

عزیزم بنا به دلایلی جشن تولدت رو کنسل کرده بودیمو قصد تولد گرفتنت برات نداشتم که اسفندماه مارو به تولد باران جون دعوت کردن اونجا از اول تا اخر کنارمون رقصیدی و وقتی رسیدیم خونه مثل آدم بزرگا بهم گفتی مامان چرا برام تولد نگرفتی؟تعجب اگه برام تولد میگرفتی کاناپه رو نشون دادی که میرفتی رو اون مینشستی و کیک رو رو میز میذاشتنو تو میبریدی خلاصه تولد رو برا خودت شبیه سازی کردی. از اینکه برات تولد نگرفتم خیلی ناراحت شده بودم بابا که اومد بهش گفتمو قرار شد هفنه بعدش برات تولد بگیرم خلاصه کلی خوشحال بودی و از خوشحالی در پوست خودت نمیگنجیدیزیبا

هر وسایل تزیینی که برا تزیین میخریدیم بالا پایین میپریدی و شادی میکردی مامانی هم قبل و بعد تولد خیلی کمک کرد و مامان جون و لیلا جون هم تو روز تولد خیلی کمک حالمون بودن که واقعا از هر سه اونا تشکر میکنم که اگه نبودن برام خیلی سخت میشد فقط اون روز رو با دوستات ننشستی و اجازه ندادی با اونا ازت عکس بگیریم و اون روز به کلی یادم رفت که لباس عروست رو بپوشونم همه اینا و نبود دایی عطا باعث شد که به تزیینات خونه دست نزنیم تا وقتی دایی عطا هم اومد برات سومین تولد رو بگیریم و اون روز کلی ازت فیلم و عکس گرفتم برا تلافی روز جشن تولدتخندونک

عکسامون ادامه مطالب


ادامه مطلب

[ شنبه 29 فروردين 1394 ] [ 13:19 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : خاطرات سه تا چهار سالگی]

[ ]

فرشته 3 ساله ام

سلام خانومم خوبی؟ بازم یه غیبت طولانی ببخشم ولی یه ماه پیش مطلب جدیدی برا تولدت گذاشتم ولی چون سیستمم ویروسی شده بود کل مطلب رو پاک کرد و منم دیگه حوصلم سر رفت و بی خیال شدم بعدم که مشغله ام خیلی زیاد شده دیگه وقت آزادم خیلی کمه نمیتونم بیامو زود زود اپ کنم ببخشم گلمخجالت

نازنینم درست 3 سال از حضورت در کنارمون گذشت ومن حتی به اندازه 3 ساعت از وجودت سیر نشدم انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن تا لحظاتو سپری کنن که زودی بزرگ شی و از پیشمون بری گریهخیلی مضطرب و نگرانم از زمونه میترسم از آدمها میترسم نمیدونم چه جوری راضی به رفتنت میشم کاش لحظه ها بایستن تا من از وجودت لذت ببرم ولیغمگین

خوشگلم این سال 1 بهمن که روز تولدت بود من دو تا امتحان داشتم با بابا تصمیم گرفتیم که برات یکی دو روز بعدش یه تولد خوشگل بگیریم ولی از اونجایی که من برا هرچی از قبل برنامه بریزم به نحوی بهم میخوره این قضیه تولدت هم با فوت یکی از اقوام دور کنسل شد و بعدم دیگه من از حوصله رفتم دیگه تصمیم گرفتم برا هیچی از قبل برنامه نریزم درست اون لحظه تصمیم بگیرمو اجرا کنمچشمک البته بابا خیلی اصرار داره که تا عید تولد بگیریم منم موندم میترسم برنامه بریزم بازم بهم بخوره منم بشم دماغ سوختهغمگین

بگذریم گلم از شیرین کاریهات و پیشرفتهات بگم:

ماشالله حرف زدنت خیلی پیشرفت کرده یه تحول بسیار بزرگ تو لغت نامه ات کنار رفتن "اس" هست شما که نمیتونستی س رو به خوبی تلفظ کنی الان قشنگ میتونی اونارو تلفظ کنی

واسه خودت خانومی شدی میخوای لباساتو خودت بپوشی ظرف بشوری و چون دستت نمیرسه ازمون میخوای صندلی بذاریم زیر پات تا ظرفهارو بشوری و خیلی هم تمیز میشوریتعجب

حموم رفتنو خیلی دوست داری بعضی وقتها که منم حال ندارم میگی مامان پاشو بریم حموم تو هیچ کاری نمیکنی بشین من سرتو بشورم

خیلی مهربونی و بی نهایت درکم میکنی مدتیه که کمر درد دارم خیلی ملاحظه میکنی که وقتی میشینم پشتم یه چیزی باشه و اگه کاری نمیکنم بهم دراز کشیدنو پیشنهاد میدی راستی ورزش های مربوط به کمر درد رو یاد گرفتی بهم یاد میدی که چه جوری ورزش کنم

رقصت خیلی پیشرفت کرده تا میرسی خونه مامانی اینا میگی آذری قیزلارو برات بذاره تا برقصی ایشونم که توابع اوامر شماست زودی باز میکنه برات

من تو این 6 ماه که میرم دانشگاه مامانی خیلی کمکم کرده میریم اونجا میمونیم و به نحو احسن هم بهت میرسه دیگه از بابت شما نگرانی ندارم 

تلفنی دوست نداری با هیچ کس حرف بزنی بعضا فقط با مامانی حرف میزنی اونم در شرایط استثنایی

ماشالله خیلی هم باهوش هستی پازل خیلی دوست داری و تو زمان کم پازل هاتو میچینی

نقاشی هات هم پیشرفت کرده ادمک و درخت میکشی که عکسشو برات میذارم

خیلی خیلی پیشرفتها داشتی که الان یادم نیست سعی میکنم چیزایی که یادم افتاد رو زودی بیامو اینجا برات بذارم

عکسامون ادامه مطالب

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 اسفند 1393 ] [ 12:37 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : خاطرات سه تا چهار سالگی]

[ ]

عروسک 34 و نیم ماهه ام

سلام نازنینم و سلام به همه دوستامون که بهمون سر زدنو دیدن هنوز آپ نشدیم معذرت میخوام از همتون، یکم سرم شلوغه از یه طرف درسام کمی سنگینه هر درسمون دو سه تا مقاله به زبان اصلی خواستن و از طرفی هم هفته ای 3-4 روز میرم گالری.

الانم به زور یکم از وقتم دزدیدم تا بیام از شیرین کاریهای پرنسسم بگم چون وقتی نمینویسم از یادم میره و خیلی ناراحت میشم که چرا ثبت نکردم.

اول از همه اینکه عاشق عروس و عروس شدنی ایشالله روزی برسه که تو اون لباس سفید خوشگل شاهد خوشبختیت باشیم تا یه جایی عروس میبینی نمیذاری کانال رو عوض کنیم و میشینی و نگاه میکنی اخیرا اونقدر رفتی تو اون مایه ها که به لباس عروسی که قدش کوتاه بود و مامان جون برات از مشهد خریده بود راضی نشدی و به مامانی سفارش لباس عروس رو دادی مدلشم بهش گفتی که میخوای بلند باشه مثل عروس خانومای بزرگخندونک

مامانی هم که هر لحظه تابع اوامر شماست یه روز رفت بازار و برات پارچه خرید و بالاخره اون لباس عروسی که میخواستی دوخته شد خیلی دوسش داری و وقتی اونو میپوشی دوست داری موهاتو هم ببندیمو درست مثل عروسها بشیراضی

عاشق آرایش کردن و نانای کردنی، دوست داری آرایش کنی ماتیک بزنیدلخور و نانای کنی که اون قسمت آرایش کردن کمی برامون خوشایند نیست ولی نمیتونیم باهات کنار بیایم و در نزدن رژلب به هیچ صراطی مستقیم نیستیمتفکر

حرف زدنت کلی پیشرفت کرده جملات خیلی طولانی رو قشنگ جمع و جور میکنی و میگیزیبا حتی شبا بعضا شما برا من قصه میگیبغلسوره توحید و کوثر رو نه خیلی خوب ولی تا حدی حفظ کردیبوس

تو لباس پوشیدن خیلی اذیتمون میکنی وقتی میخوایم بریم جایی باید یکی دو ساعت قبلش دست به کار شم تا بپوشونمت و آخر سرم محاله بدون گریه بیرون بریمغمگین تو لباس خریدن باید خودت باشی تا اون لباس رو بپوشی وگرنه اگه نظرت رو نخواهیمو بخریم ممکنه پسند نکنی یه مارک بد بهش بچسبونی و دیگه نپوشی هفته قبل مامان جون برات یه دست بلوز دامن خوشگل بافت که اول یه مارک بد بهش چسبوندی و نپوشیدی ولی خداروشکر بعد از یکی دو ساعت بعد کلی تعریف پوشیدی که عکسش رو ادامه مطالب خواهم گذاشت ولی مامانی یه جفت پاپوش برات بافته بود که با هیچ تعریف و توصیف راضی نشدی بپوشی و اونام رفتن بایگانیغمگین

امروز که روز اربعین بود از سفر به مشهد حرف میزدیم که یهو مشهد به سرت زد و گریه زی گریه که از هر جایی هست ببریمت مشهد برات مامانی یه مانتو و مقنعه دوخته که ماجراشو خواهم گفت اونارو پوشیدی مهر و تسبیح برداشتی چادرسفیدت رو سر کردی و گفتی بریم مشهد نماز بخونیممحبتما هم که با فرسنگ ها با مشهد فاصله داریم حالا از کجا بریم مشهدتعجب با بابا راه افتادیم رفتیم یگی از مسجدهایی که گنبدش بزرگ بود و به عبارتی مشهد رو در ذهنت شبیه سازی کردیم جلو در مسجد وایستادیمو گفتیم هدیه اینم مشهد گفتی بریم تو بابا بغلش کرد و رفتین مسجد که اونم بسته بود برگشتی و به من گفتی مامان مشهد بسته بود بریم یعدا بیایمچشمک الانم که تلویزیون بین الحرمین رو نشون میده هی به من میگی مامان منو ببر اونجاگریه به حق و حرمت امام حسین از خدا میخوام سفر به کربلا رو برا همه خواهان حضرت قسمت کنه برا ما هم قسمت کنهگریه

اما قضیه مانتو شلوار چیه؟

تقریبا یه ماهی میشه که تنها درخواستت از ما اینه که برات مانتو مقنعه بخریم بری مدرسه خلاصه هر کی رو دیدی بهش گفتی برام مانتو مقنعه بخرین برم مدرسه با بچه ها دوست بشم بابا تصمیم گرفت برات بخره ولی مانتو برا یه دختر 3 ساله از کجا پیدا کنیمتعجبخندونکمامانی بازم دست به کار شد و برات مانتو ومقنعه دوخت که بالاخره به آرزوت رسیدی قربونت بشم ایشالله روزی برسه که راهیت کنیم مدرسه و دکتر بشی و فارغ بشی از تحصیلراضی

عکسام تو ادامه مطالب


ادامه مطلب

[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 0:17 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : خاطرات دو تا سه سالگی]

[ ]

بالاخره حل شد!!!

سلام عزیزم

فدات شم بعد از دو ماه مشکل و ناراحتی بلاخره تونستی یاد بگیری که چطور پی پی کنیخندونک برا این مشکلت خیلی دکتر رفتیم و آخرین دکتر برات گلیسیرین داد که هر روز برات بزنم و گفت اینکار که مطمئنا برات ناخوشایند هست مجبور میشی که بری بیرون و دیگه نگه نداری این توداری شما بعضا به یه هفته منجر میشد و یه هفته بیرون نمیرفتی و دچار یبوست شده بودی بعد از تجویز گلیسیرین برا اینکه زیاد اذیت نشی هر 3 روز یه بار استفاده کردم بعدم مصمم شدم که هر روز استفاده کنم دو سه روز بود که برات گلیسیرین میزدم یه شب تو اینکه آیا بزنم یا نه با مامانی حرف میزدیم که شما حرفهای منو شنیدی و اومدی و گفتی مامان پی پی دارم ولی دارو نزن بهم گفتم چشم دخترم بهم گفتی مامان دارو رو بنداز بیرون من خودم میرم پی پی کنم منم گفتم چشمبوس

رفتیم دستاتو دادی تو دستام ولی نشنستی و ایستاده کارتو انجام دادی غمگین بازم خداروشکر خیلی میترسیدیم روده هات تنبل بشه یا دچار یبوست بشی که خداروشکر دیگه مشکلت حل شدآرام

الان یه هفته هست که راحت و بدون مشکل بیرون میری و میشه گفت که دیگه برا خودت خانومی شدی و خیلی قشنگ خودتو کنترل میکنیمحبت

[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 20:34 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : خاطرات دو تا سه سالگی]

[ ]

فرشته 32 ماهه ام

سلام عزیز دلم باید بگم خیلی شیطون شدی بعضا تعجب میکنم که آیا خودتی؟

اول از همه که خیلی یک دنده شدی حرف حرف خودته هرچی رو خودت بخوای انجام میدی نخوای هم محاله که انجام بدی هر غذایی که خودت تائید کنی میخوری هر لباسی که باب میل خودت باشه میپوشی و کم کم برا ما هم نظر میدی مثلا مامان فلان کفشتو بپوش یا اینکه رو اون مبل نشین بیا رو این یکی مبل بشین یا تو جایی که شما تعیین میکنی باید بخوابم که این اخلاقت یکم نگرانم میکنه وبعضی وقتام ناراحتغمگین

اولا وقتی پیش مامان بزرگا میذاشتم باهاشون میموندی و اذیت نمیکردی منم شاد وخرم رفتم کنکور دادم که شما پیششون میمونی تا برم کلاس از این ور خدارو شکر از کنکور دراومدم (از دوستای گلم که دعام کردن تشکر ویژه دارمبوس)حالاوقتی میرم کلاس اذیتشون میکنی گریه اگه میدونستم قراره اینطوری بشه اصلا کنکور نمیدادمغمگین

و اما از آمپول زدنت بگم: من وقتی میخوام به یکی آمپول بزنم میای و دست اون طرف رو میگیری و بهش میگی نترس هیچی نیست و دقیق و با توجه کامل مراحل آمپول زدنمو نگاه میکنی و یاد میگیری بعد از من شما به اون طرفی که آمپول میزدم شروع میکنی به آمپول زدن اول مثل من با پنبه محل رو تمیز میکنی بعدم با ناخنت به اون بنده خدا آمپول میزنی که اونقدر درد میکشه که هر کی آمپولت رو تجربه کرده اعتراف کرده که آمپول زدن شما بسی دردناکتر از آمپول زدن بنده بودهخندونک و بعضی وقتام گیر میدی به یکی که دراز بکش آمپول بزنم اگه دراز نکشه غوغایی به پا میشه که طرف دراز میکشه و تن میده به آمپول زدنتمتفکر

عکسامون تو ادامه مطالب


ادامه مطلب

[ شنبه 5 مهر 1393 ] [ 11:54 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : ]

[ ]

31 ماهگی خوشگل خانوم

سلام عسلم 31 ماه از بودنت کنارمون گذشت و چه خوش گذشت خدارو هزاران مرتبه شکر که تورو داریم و هزاران مرتبه شکر به خاطر دختر بودنتمحبت عزیزم روز دختر هم مبارکت باشهبوس

فدات شم اون قضیه از پوشک گرفتنت یکم برامون سخت شد با جیش مشکلی نداشتی ولی انگار از پی پی میترسیدی و نمیخواستی بری دستشویی تو این روزا ما گالری هدیه رو که لباسهای زنانه و دخترانه هست تو پاساژ رشدیه افتتاح کردیم دومین روز افتتاح بود که منم با بابا مغازه بودم که مامانی زنگ زد و گفت ناراحتی میکنی و خودتو نگه داشتی و نه جیش میکنی نه پی پی، گفتم بیارنت مغازه از اونجام اومدیم خونه و با کلی اصرار من جیش کردی و بازم پی پی نکردی یکی و روز خودتو نگه داشتی و وقتی به 5 روز رسید بهت شربت انجیر دادم بازم زورتو زدی که نگهش دای ولی آخر سر با گریه رضایت دادی که بهت پوشک ببندیم تا پی پی کنی و خلاصه اینطوری شما راحت شدی بعد پی پی دیگه نمیذاری پوشک ببندم که جیش تو دستشویی از اونروز به بعد هر وقت پی پی داشته باشی میای و مای بیبی میخوایغمگینالبته از اون لحاظ که نگه نمیداری خوشحالم برات واسه سید حمزه نذر کرده بودیم بردیمو ادا کردیم ولی از این بابت که بازم تو پوشک میکنی بسی ناراحتمخندونک

حالا هر ترفندی که به نظرم بیاد به کار میبرم تا پوشکو از سرت بیرون بیارم ولی تا حالا ناموفق بودممتفکر

حالا بفرمایین ادامه مطالب برا مشاهده عکسازبان

 


ادامه مطلب

[ يکشنبه 9 شهريور 1393 ] [ 16:17 ] [ مامان هدبه ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد