هدیههدیه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هــــدیـــــه

هدیه و گل سر

عزیزدلم خیلی وقت بود که میخواستم برا موهات گل سر بزنم  ولی میترسیدم که اذیت شی یه روز که حاضر شده بودیم بریم بیرون دیگه به خودم جرات دادمو گل سرت رو زدم وای که چه ماه شدی   ...
2 آبان 1391

هدیه تو خواب

عزیزم یه روز از روزهای تیرماه بود که ناز خوابیده بودی و منم عکساتو گرفتم .... جالب اینجاست که توی خواب میخندوندمت و تو هم میخندیدی ...
2 آبان 1391

تولد پسر عمو ( آرتین )

عسلم بین فامیلای بابا به مدت 2 ماه و 15 روز تو عزیزم تک و تنها بودی درست 16 فروردین سال 91 بود که خدا یه هدیه دیگه بهمون داد البته این یکی هدیه پسر خوش تیپی بود به نام آرتین...روزی که آرتین متولد شد یه روز از واکسنت گذشته بود من و بابا میخواستیم بریم دیدن زن عمو تورو نمیتونستم با خودم ببرم به همین دلیلم مامانی رو هم برداشتیم تا از تو توی ماشین نگهداری کنه و ما بریم بیمارستان....آرتین هم ماشاالله برا خودش آقایی بود پاک و معصوم تو تختش خوابیده بود.... آرتین جون تولدت مبارک فرداش قرار بود از بیمارستان مرخص بشن و بیان خونه مامان جون....ما هم صبح زود رفتیم تا کمک مامان جون باشیم....تا رسیدیم تو عزیزم آروم گرفتی خوابیدی....مامان جون تورو ر...
25 مهر 1391

روز برگشت از مشهد

روز جمعه بود صبح زود بلند شدیمو رفتیم دعای ندبه.......به به چقدر زیبا بود بعد از صبحونه قرار بود حرکت کنیم.....این سفر هم خوب  بود هم بد.........خوب به خاطر اینکه با مامانی بابایی رفتیم پیش امام رضا...بد به این خاطر که ابابا پیشمون نبود و هر لحظه جای خالیشو حس میکردیم....برگشتنی بابا با 4 شاخه گل رز به پیشوازمون اومده بود...خیلی دلش برات تنگ شده بود ااز وقتی دیده بودت میبوسید تا رسیدیم پارکینگ فرودگاه.... خدا هیچوقت سایه بابا رو از سرمون کم نکنه . .بی بابا بودن حتی برا یک روز هم قابل تحمل نیست: اینم چندتا عکس از روز آخر: تو لابی هتل بغل بابایی هستی(بعد صبحونه) حاضر شدیم راه بیافتیم ولی انگار خوشگلم دوست نداره بریم بیر...
25 مهر 1391

رفتن به الماس شرق

سومین روز تو مشهد تصمیم  گرفتیم بریم الماس شرق ....عزیزم از وقتی پامونو گذاشتیم الماس شرق شروع کردی به گریه و نذاشتی بگردیم خلاصه اینکه نرفته برگشتیم و فقط خستگی راه موند برامون. اینم عکسته که تیپ زدی بری الماس شرق: ...
25 مهر 1391

ورود به حرم مطهر

عزیزم وقتی رسیدیم مشهد هوا خیلی گرم بود گفتیم استراحت میکنیم عصر میریم زیارت ولی بعد ناهار نتونستیم منتظر شیم حاضر شدیم و راه افتادیم....اشتباه بزرگی که کرده بودم این بود که کالسکه تورو همراهمون نبرده بودم....از هتل تا حرم یه ربع راه بود.....هم خستگی و هم گرمی هو تا حرم ما رو از پا در آورد.....ولی تا وارد صحن رضوی شدیم اشک تو چشام حلقه زد....تورو به طرف آقا گرفتم و گفتم آقا هدیه اولین باره که اومده به خاطر هدیه هم که شده نمیخوام دست خالی برگردم....با مامانی رفتیم طبقه پاییینبعد از خوندن زیارت نامه تورو دست مامانی سپردم و رفتم از نزدیک زیارت کردم....تو خوشگلم راحت دراز کشیده بودی وبازی میکردی.... بعد از خوندن نماز با دایی صابر هماهنگ کر...
25 مهر 1391

سفر به مشهد مقدس

عزیزدلم خیلی وقت بود دلم هوای امام رضا کرده بود......تو دوران بارداری که نتونستیم جایی بریم بعدم عید که خیلی کوچک بودی.....خلاصه دو سالی میشد که مشهد نرفته بودیم........هروقت تلویزیون مشهد رو نشون میداد دلم میلرزید........خیلی دوست داشتم که با بابا تورو بغل کنیم وارد حرمش بشیم و تورو نشونش بدیم.........من که خیلی از موفقیتهامو از آقا دارم.....اینبارم میخواستم تورو ببرم پیش آقا....اواسط خرداد بود که یه روز بابا زنگ زد و گفت دوست داری بریم مشهد؟من که از خدام بود..گفتم آره ولی چه جوری؟بابا گفت 3 روز مرخصی میگیرم با هواپیما میریمو برمیگردیم....خیلی خوشحال بودم.....بابا بلیط هامونو گرفت روز مبعث پرواز داشتیم.....چند روز به مبعث مونده بود که بابا ...
24 مهر 1391