هدیههدیه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هــــدیـــــه

کارتون مورد علاقه هدیه

عزیزم ساعت 12 و نیم بعد از ظهر برنامه ای هست به نام ریحانه و شاخ طلا که عاشقشی...وقتی اون برنامه شروع میشه آروم جلو تلویزیون دراز میکشی و کارتونتو میبینی...فدات شم بیشتر از کارتون های عروسکی خوشت میاد هدیه حین تماشای برنامه اش....اون کوسن هارو هم جلو میز تلویزیون چیدم که شما دسترسی به میز نداشته باشین   اینم یه عکس از کارتونت ...
1 آذر 1391

دندون سوم و چهارم

فدات شم 20 آبان دومین و 25 آبان سومین دندونت اونم از بالا بیرون زد اینجا گوشی مامانی رو با دندون گیر اشتباهی گرفتی اینجام تعجب کردی اینجام نمیدونم تو سقف چی دیدی؟؟!!! اینجام انگار میری مدرسه بعد زیر مبل یه مهر پیدا کردی...زودی خودتو بهش رسوندی بعدم اخم کردی که در بیاریمت...نه همونطور که رفتی یه راهی هم پیدا کن بیرون بیای بالاخره دختر با هوشم راه بیرون اومدنو پیدا کرد ...
1 آذر 1391

بازم اصلاح مو

عزیزدل مامان رشد موهات خیلی زیاده....19 آبان بود...موهات بازم خیلی بلند شده میافته رو چشات و اذیتت میکنه بازم وقتی که خواب بودی با مامانی دست به کار شدیم و یکم از موهاتو کوتاه کردیم ...
1 آذر 1391

دندون

خوشگلم شنبه 4 شهریور بود....خونه باباجون بودیم ....صبح بعد از اینکه بیدار شدم رفتم یه آبی به دست و صورتم بزنم تا برگشتم دیدم مامان جون دندوناتو معاینه کرده و دیده که داری دندون در میاری....فوری بند و بساط آش دندونی رو جور کرد و تا عصر دندونیت رو حاضر کرد...(دستت درد نکنه مامان جون) سه شنبه بود که شب وقتی بیدار شدم بهت شیر بدم دیدم بدنت خیلی گرمه....از نگرانی داشتم میمردم...آوردم درجه گذاشتم دیدم 38ونیم....خواب از سرم پرید زودی آوردیم دست و صورتتو شستیم....از قضا قطره استامینوفن هم نداشتیم....ساعت 2 بامداد بود که دایی عطا رفت برات قطره خرید....تا قطره رو دادیم تبت پایین اومد...فرداش بردیمت دکتر  بیماری ویروسی گرفته بودی....قربونت برم ب...
1 آذر 1391

نمیذازی عکس بگیرم

خوشگلم دیگه خیلی سخت شده عکس گرفتن...اصلا دوربین رو نگاه نمیکنی...به زور میخندی...با هزار شوق تیپ میزنم واست ولی اجازه نمیدی چندتا عکس خوشگل ازت بگیرم...ماشالله خیلی شیطون شدی ...
1 آذر 1391

عید قربان

گلم عید قربان بود..بعد صبحونه با بابا رفتی حموم بعدم اومدی حاضر شدیمو رفتیم دیدن مامانی و بابایی و مامان جون . باباجون. مرحله به مرحله حاضرشدنتو اینجا میذارم ازحموم در اومدی: موهاتو شونه کردم: لباسای مهمونیتو پوشوندم: موهاتو بستم: کلاهتو گذاشتم و آماده رفتن شدیم ...
30 آبان 1391

عید غدیر خم

عزیزدلم عیدغدیر بود...صبح خونه بودیم قرار شد برییم خونه باباجون که زنگ زدیم دیدیم خونه نیستن و عصر میان ..تصمیم گرفتیم ناهار رو خونه باشیم وقتی داشتم غذا درست میکردم آوردمت آشپزخونه که کارمو بکنم دیدم یه دستمال پیدا کردی و داری سرامیک ها رو تمیز میکنی...الهی من قربونت بشم...زودی دوربین رو برداشتم تا عکستو بگیرم تا منو دیدی که دارم عکس میگیرم دنده عقب گرفتی و از پله خودتو با احتیاط پایین کشیدی و رفتی پذیرایی عصر حاضر شدیمو رفتیم خونه باباجون واسه شام هم رفتیم خونه بابایی...موقع شام بغل بابا بودی و زبونتو هی بیرون میاوردی ...
29 آبان 1391