هدیههدیه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هــــدیـــــه

عفونت چشم

فدات شم دیروز که از خواب بیدار شدی دیدم چشم راستت یکم ورم کرده و قرمز شده اول فکر کردم یه حساسیت جزیی باشه ولی تا ظهر قرمزیش بیشتر شد با مامانی که حرف زدم گفت حتما عفونته و بهتره ببریم دکتر ...به بابا زنگ زدم که اگه میتونه بیاد تا ببریمت دکتر که اونم نتونسته بود شیفتشو حذف کنه و به مامان جون اینا زنگ زدیم تا زحمت بکشن و مارو ببرن دکتر ...هوا خیلی سرد بود اولین بار میشد که تو این سرما بیرون میرفتیم از طرفی هم میترسیدم که مریض بشی ....خلاصه رفتیم دکتر....دکتر گفت که عفونته و دارو داد...از مطب که بیرون اومدیم دیدیم برف همه جارو سفیدپوش کرده ...زودی رفتیم سوار ماشین شدیم همه جا ترافیک سنگینی بود یه مسیر یه ربع بیست دقیقه ای رو تو دو ساعت او...
26 آذر 1391

این روزها...

فدات شم این روزها یکم شیطون شدی و کارای خطرناک میکنی ...سعی میکنی از هرجایی که بتونی بگیری و بلند شی و چون هنوز نمیتونی خودتو کنترل کنی و بعضا تعادلت بهم میخوره باید هرجا که هستم زودی خودمو بهت برسونم در غیر اینصورت اگه صدای زمین خوردنتو بشنوم باید بفهمم که عقب عقب با سر سقوط کردی ...با اینکه خیلی مواظبم و لی تو این چندروز 3-4 بار بدجوری زمین خوردی. ...الهی بمیرم برات... این روزها نمیذاری به لب تاپ دست بزنیم اگه قرار باشه با لب تاپ کار کنیم باید تو جلو لب تاپ باشی و از اونجایی که نمیشه جلو لب تاپ باشی و به دگمه ها دست نزنی...به این دلیل ترجیح میدیم لب تاپ رو خاموش کنیم و بی خیال بشیم و منتظر بشیم که بخوابی تا کار کنیم. تا وارد آش...
25 آذر 1391

مریضی مامانی و دو تا دندون دیگه

هدیه عزیزم یکشنبه مامانی صبح زود زنگ زد که مریضه و داره میره دکتر ...خبرداد که نگرانش نشم ...منم که از جمعه میدونستم مامان مریضه ولی به خاطر تو نمیتونستم برم دیدنش ...میترسیدم تو هم سرما بخوری ...دیگه نگرانتر شدم...به مامانی زنگ زدم که بیان دنبالم باهم بریم خونه مامانی....مامان قبول نمیکرد اونم میترسید که تو خوشکلم سرما بخوری ولی دیگه چاره ای نداشتم باید میرفتم ....بالاخره راضیشون کردم که بیان دنبالم ...همیشه وقتی میومدن دنبالم مامان تا دم در میومد تا تورو بغل کنه بریم ولی اینبار دایی عطا آیفون زد و ما رفتیم پایین ...مامانی جلو نشسته بود برخلاف همیشه که عقب پیش ما مینشست...عزیزم تا سوار ماشین شدیم هی خودتو جلو میکشیدی تا صورت مامانی رو ببینی...
23 آذر 1391

بیداری تا یک و نیم بامداد

دیروز جمعه بود صبح برا صبحونه رفتیم خونه مامان جون....دیدیم مامان جون برا آرتین جون و شما کلاه بافته که دستش درد نکنه اینم عکس هر دوتا تون با کلاه های تازه تون بعد ناهار آرتین اینا رفتن و شما عزیزدلم شروع کردی به اذیت...... بردم خوابوندمت یه ساعت بیشتر نخوابیدی...بیدار شدی و دلت هوای یه اسباب بازی تازه داشت که سبد میوه رو جلوت گذاشتیم تا بازی کنی...میوه هارو هی خالی میکردی و منم پر میکردم تا سرگرم شی یه ساعتی با این میوه ها مشغول شدی تا وقت شام شد بعد از شام از خونه مامان جون بیرون اومدیم و رفتیم بنزین بزنیم بعد 5 دقیقه خوابیدی بنزین ما هم حدود یه ساعت طول کشید یه دوری هم زدیمو برگشتیم تا خواستیم از ماشین پیاده شی...
18 آذر 1391

کشف جاهای جدید

عزیزم کم کم به جاهایی سرک میکشی که شاید ما سالی یه بار برا خونه تکونی و تمیز کردن اونجارو ببینیم....تازگیها تو خونه مامانی پشت میز تلویزیون رو ازبر کردی تا میذاریم زمین فوری میری پشت میز و اونجا هم که پر از سیم هستش یهو تودلت میگی منو این همه خوشبختی.... ولی تا میری اونجا من میترسم چیزیت بشه و فوری سعی میکنم در بیارمت و نذارم بری تو هم گریه میکنی که چرا مانع میشم ....گلم معذرت میخوام که میگریونمت ولی چیکار کنم؟؟؟!!! هدیه درحال گذر از مانع (دی وی دی) به سمت پشت میز صدات کردم که بیای بیرون انگار بهت برخورده ...
18 آذر 1391

نمونه گیری

فدات شم ماه قبل که برا کنترل رفته بودیم دکتر تو آزمایشاتت عفونت اداری دیده شده بود دکتر واسه 10 روز دارو داد و برا امروز برات آزمایش نوشت تا دوباره کنترل کنه ببینه خوب شدی یا نه....بعد از اینکه بیدار شدی خواستم نمونه رو حاضر کنم که نمیذاشتی ساعت 10 و نیم شروع کردیم تا 11 بازی میکردی و کاری نداشتی منم هی آب بهت میدادم که شاید زودتر نمونه رو بگیرم که نه که نه ....بعد ساعت 11 حوصلت سر رفت هرجی دم دستم بود بهت دادم تا اروم شی ولی بی فایده بود. ...عروسک ... خرس .... کتابهات....کتابای بابا.....دندون گیر.....موس رایانه .... لپ تاب و خلاصه تا 12 به زور نگهت داشتم دیگه کاری به ذهنم نمیرسید.....گریه هات اوج گرفت تا اینکه کم موند از نمونه گیری منصرف ...
15 آذر 1391

بالاخره ایستادی!!

عزیزم بعد از سه چهار روز خستگی بالاخره فرار کردیم به خونه مامانی ....دیروز تو خونه مامانی اصلا اذیت نکردی خیلی خوش اخلاق و آروم بودی برات غذا کته معمولی درست کردم با اشتها نوش جان کردی و مثل هدیه ی سابق آروم بازی کردی. ...مامانی اصلا باور نمیکرد که بداخلاق شده باشی....ع صر بود بغل مامانی نشسته بودی که سعی کردی و خودتو بالا کشیدی و از صندلی گرفتی بلند شدی خیلی خوشحال بودم بعد از اینکه ایستاده بودی چند قدم به طرف من  برداشتی و برا 3-4 ثانیه دستاتو از صندلی جدا کردی و تنها بدون کمک ایستادی . .. خیلی از این کار خوشت اومده بود هی پای صندلی مینشتی و بلند میشدی ....الهی قربون قدمهات...چقدرم تلاش میکنی سر پا بایستی.....بعد شام برگشتیم خونه...
15 آذر 1391