هدیههدیه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هــــدیـــــه

کالبدشکافی کلاه تولد!!!

هدیه خوشگلم چند روز پیش وقتی بغلم بودی رفتیم اتاقت ،تا کلاه تولدتو دیدی دستتو به طرفش دراز کردی و اونو ازم خواستی منم بهت دادم  تعجب کردم چون روز تولدت ازش میترسیدی اومدیم پذیرایی تا باهاش بازی کنی یهو دیدم داری اجزای کلاه رو جدا میکنی و یا به عبارتی پزشکانه تر کالبدشکافی میکنی عکسات تو ادامه مطالب این کلاهیه که قراره کالبد شکافی بشه واین تل هم کادوی دایی صابره برا تولدت متوجه تل شدی و میخوای دربیاریش و خودت داری میزنیش عزیزم خودت این مدلی تل رو میزنی ...
18 بهمن 1391

بازی هوش

هدیه عزیزم اولین کادوی تولدتو دو سه روز زودتر از عمو رضا دوست بابا گرفته بودی که یه کتاب و بازی هوش و یه پاندای خوشگل بود کتاب و بازی هوش رو خیلی دوست داری و با این بازی کمی سرگرم میشی ولی اخیرا دیدم عکسهای این بازی رو داری میکنی که مجبور شدم جمعش کنم تا وقتی که یکم بزرگ شی و متوجه شی که اون عکسارو نمیکن و اما عکسات حین بازی با بازی هوش ...
18 بهمن 1391

تراول خوری

هدیه خوشگلم دیروز بابا یه تراول 50 تومنی رو پای تختی برام گذاشته بود صبح یادم رفت بردارمو موند همون جا تو آشپزخونه مشغول کار بودم که دیدم رفتی اتاق خواب چون تقریبا ایمنه و چیزه خطرناکی نیست دنبالت نیومدم بعد از 5-6 دقیقه ای صدای خنده هاتو شنیدم اومدم ببینم با چی حال میکنی که دیدم تراول دو نیمه شده تا منو دیدی زدی دنده و چهار دوست و پا بدو که بدو اونارو برداشتم که با چسب بچسبونم دیدم یه گوشه اش نیست تا صدات زدم هدیه...باز بدو بدو رفتی دیدم چیزی رو داری میخوری تا گفتم خخخخخخخ دربیار...خواستی قورتش بدی که نشد دیگه به زور متوسل شدمو از دهونت بیرون آوردم خواستم عکس تراول تیکه پاره شده رو بندازم  که دیدم ش...
15 بهمن 1391

کشف لانه مورچه ها

عزیزم تو خونه مامانی اینا بودیم که رفتی آشپزخونه بعد صداتو شنیدم که میگی "پیشی" اومدم آشپزخونه ببینم چه خبره دیدم بله مورچه هارو پیدا کردی به مورچه به اون کوچلویی میگی پیشی عکس هدیه حین بازی با مورچه ها در ادامه مطالب ...
12 بهمن 1391

و اما تاتی

خوشگلکم دوم بهمن خونه مامانی بودیم که از بغل مامانی در اومدی و وایستادی بعدم  یکی دو قدم به طرفم برداشتی و بغلم کردی واای که چقدر دوستت دارم عزیزم منم که ذوق زده شده بودم هی تورو میدادم دست مامانی که بیای بغلم از اون روز تا الان یاد گرفتی که قدم برداری و به عبارت خودمون تاتی میکنی ولی باید یکی باشه پیشت وگرنه زمین میخوری ...
9 بهمن 1391

سومین روز تولد

عزیزم سومین روز تولد رو هم خونه بودیم و همکارای بابا اومدن واسه تبریک تولدت بابا یه کیک کوچلو دوباره واست خرید از شانسمون تا دوستای بابا اومدن برقهامون رفت و ساعت 11 و نیم شب اومدن یه کادوی ویژه هم از طرف خاله لادن داشتی ایشون که از طرفداران وبلاگت هستن به خلقیاتت کم و بیش آشنا هستن و برا خوشحال کردنت یه ترشک یا همون تمر هندی به اضافه کادوشون گرفته بودن که دستشون درد نکنه از کیکت نتونستم عکسی بگیرم ولی قبل اومدن مهمونا چندتا عکس ازت گرفتم که تو ادامه مطالب میذارم ...
9 بهمن 1391

روز دوم تولد

فدات شم دوم بهمن هم رفتیم خونه مامانی اول باید میرفتیم واکسن یک سالگیتو بزنن رفتیم بهداشت و کنترل کردن و واکسن زدن اینبار از بازوت زدن فدات شم خوب وزن نگرفتی با اون محور که جلو میرفتی پایین تر افتادی قربونت برم آخه غذا نمیخوری هر چی هم که که میخوری تو بغلم میخوری اونم در حال گردش منم این روزا کمردرد گرفتم فدات شم نمیدونم دیگه چه تکنیکی بکار بگیرم تا غذا بخوری خلاصه بگذریم.. شب مامانی سنگ تموم گذاشته بود و کلی تشریفات کرده بود اینجا کیک که شکلش بهم خورده بود برات ترسناک نبود و کلاه رو هم که نبرده بودم خونه مامانی 30 -40 تا بادکنک بود که اول باهاشون بازی کردی بعد بازم ترسیدی واما عکسات تو دومین روز تولد در ادامه...
9 بهمن 1391