هدیههدیه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هــــدیـــــه

خونه تکونی و مریضی هدیه

عروسکم هفته قبل یه مریضی گرفتی که 6 روز طول کشید اول مثل یه سرماخوردگی ساده بود ولی تب هم داشتی وقتی 3 روز گذشت و همچنان خوب نشدی دیگه نگران شدمو بردیمت دکتر دکتر گفت ویروس جدیده و سرماخوردگی و استامینوفن داد منم تواین سه روز همینارو میدادم...ایول به خودم که یه پا دکترم شبا وقتی میخوابیدم فکر میکردم که فردا خوب میشی ولی... خوب نمیشدی که هیچ شبم تا صبح نمیخوابیدی تو این چند روز حسابی از پا دراومدم مچم کمرم شدیدا درد میکردن شمام که با این بیماری خیلی بداخلاق شدیو فقط تو بغلمی از طرفی هم مامانی اینا اومدن تا کمک کنن خونه تکونی کنم،بگو چرا؟ چون شما نمیذاری کاری بکنم تا کنارتم همه چی رو به راهه ولی تا میخوام پاشم گری...
7 اسفند 1391

خیار

هدیه خوشگلم از بین میوه ها علاقه شدیدی به خیار داری وقتی خیار میبینی دیگه نمیتونیم جلوتو بگیریم منم که میترسم گلوت گیر کنه تا خیار میبینم وحشت میکنم با چه کیفی میخوره ...
6 اسفند 1391

شطرنج

هدیه نازم، با چیزهایی که برات تازگی داره دقیقه ها بدون اینکه به اطراف توجه داشته باشی سرگرم میشی و بازی میکنی به این دلیل تمام سعی و تلاش ما در کشف چیزهای تازه هست شطرنج هم یکی از این موارد هست چون برات تازگی داشت با مهره هاش بازی کردی و در آخر سرم تصمیم به خوردن مهره ها گرفتی که دیدم بیشتر از این صلاحیت بازی رو نداری به این دلیل از بازی شطرنج برکنار شدی عزیزم عکسات تو ادامه مطالب خوردن مهره ها شروع شد اینجام لحظه برکناریه ...
6 اسفند 1391

خونه مامانی

خوشگلکم دو روز خونه مامانی بودیم...دایی عطا برا یه مصاحبه کاری رفته بود تهران و ما برا اینکه مامانی تنها نباشه رفتیم اونجا...مثل همیشه شیطنت ها همچنان سر جاش بود تو خونه ساعت 11 به زور بیدار میشی ولی اونجا از ساعت 7 و نیم بیدار بودی اول رفتی سروقت مورچه ها یکی دو تا پیدا کردی و با اونا بازی کردی ولی بعدش تصمیم گرفتی شکارشون کنی و بخوری اولین شکارت موفقیت آمیز بود و تا خواستی ببری دهونت با ممانعت شدید بنده مواجه شدی تصمیم گرفتی دومی رو شکار کنی که دیگه نتونستی و دست از کار کشیدی بعد تصمیم گرفتی یه سر به در فاضلاب آشپزخونه بزنی درشو برداشتی احساس کردی دستت کثیف شده و خواستی دستتو تمیز کنی که نشد و به من نشون دادی که ببرم تا ب...
27 بهمن 1391

قندان

ووروجکم چند روزیه که علاقه عجیبی به قند و قندان پیدا کردی یه شب که به طرف میز تلویزیون میرفتی بابا با نشون دادن قندان تونست برت گردونه میومدی در قندان رو برمیداشتی و تا میخواستی قند برداری و بخوری قندان رو برمیداشتیم و تو باز به طرف میز تلویزیون میرفتی درست 7 بار رفتی و با قندان برگشتی الهی فدای پاکی و سادگیت بشم عزیزم برا منو بابا خیلی عزیزی عکسات تو ادامه مطالب داری به طرف میز میری قندان رو دیدی  و برمیگردی خودتو به قندان میرسونی درشو برداشتی قندهارو مشت کردی و برداشتی و قند رو دهونت گذاشتی اینجام با نگاه معنی دار به بابا نگاه میکنی که چرا قندان رو برداشته ...
23 بهمن 1391

دندان هفتم و کارایی جدبد هدیه

عسلم 5 شنبه 19 بهمن متوجه شدیم که یکی از دندونای پایینت خودشو نشون میده و شایدم علت بغلی شدنت و بیقراریهاتم همین باشه. واما کارای جدیدت: وقتی میگیم بشین میشینی و بعدم دست میزنی و به ما نگاه میکنی که ماهم دست بزنیم چند روز پیش واسه یه بار نشستنت مارو نیم ساعت وادار کردی که دست بزنیم وقتی چیزی رو نمیخوای سرتو از راست به چپ تکون میدی تازگیها هر چیزی که میخوای میگی اُس که فعلا نمیدونیم چیه؟ تنها بودن رو اصلا دوست نداری و تاحس میکنی تنهایی گریه میکنی عاشق کتاب و کتاب پاره کردنی از کالسکه میترسی و تا سوار میشی گریه میکنی واسه همینم کالسکه رو شستمو آوردم خونه بعضی وقتها با هم میریم بهش دست میزنیم ناز میکنیم که شاید بهش دوبا...
22 بهمن 1391

دعوت به مسابقه

سلام دوستای عزیزم...راستشو بخواین خودمم نمیدونم قضیه از چه قراره ولی الان که نظراتمو چک میکردم دیدم مامان مهدیس و ملیسا جونم منو به یه مسابقه دعوت کرده . اونطور که فهمیدم ابتدا باید دلیل راه اندازی وبلاگمنو  بگیم بعد سه نفر دیگه رو به مسابقه دعوت کنیم ا ما دلیل من برا راه اندازی وبلاگ دخترم هدیه: میخوام کارای زیبا و به یاد ماندنیشو و به خصوص کارایی که برا اولین بار میکنه تو وبلاگش ثبت کنم تا وقتی بزرگ شد این وبلاگ رو به عنوان دفتر خاطرات مجازی بهش هدیه بدم تو وبلاگ مینویسم تا اگه بزرگ شد و ذهنم یاری نکرد که تمام خاطراتش را برایش بازگو کنم  و یا اگه عمرم اجازه نداد که پیشش باشم بتونه همه چی رو از وبلاگش ...
18 بهمن 1391