هدیههدیه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هــــدیـــــه

باغ وحش و شاندیز

خوشگلکم بعداز الماس شرق رفتیم باغ وحش، شما ماشین خوابت برد پیاده شدیم بلافاصله خانومه فالگیری نزدیکمون شد و تا منو دید با لهجه خاصی گفت شما نیت خانه خدا داری و عشق کربلا داری بیا فالتو بگیرم که ما اعتنایی نکردیمو وارد باغ وحش شدیم شما همونطور بغلم خواب بودی اول رفتیم قسمت مار و تمساح که خیلی ترسناک بود بعد شما بیدار شدی و از دیدن اون همه حیوون تعجب کرده بودی هرجا نگاه میکردی میگفتی پیشی خودت راه میرفتی و حیوونارو نگاه میکرد ما هم به حال و هوای شما خوش بودیم.هوا خیلی گرم بود به این دلیل نتونستیم همه جاشو ببینیم و از باغ وحش در اومدیمو به طرف شاندیز راه افتادیم  خداییش جای خیلی قشنگی بود هواشم نسبت سردتر بود جلوی یه رستوران ویلایی نگ...
27 فروردين 1392

سفر یهویی به مشهد

عزیزم مشهدی خانومم یکشنبه 18 فروردین بابا بهم زنگید و با یه لحن و صدای گرفته بهم گفت خانومی نمیدونم چطور شد ولی یهویی شد من پشت تلفن دلم هورری ریخت فکر کردم یه اتفاق بد افتاده...گفتم چی شده؟ گفت یکی از همکارامون داشت میرفت مشهد به مام مپیشنهاد داد منم قبول کردم یه تاکسی تلفنی میفرستم دم در همه مدارکمونو جور کن بده بهش بیاره تا ثبت نام کنیم هنگ کرده بودم خیلی خوشحال بودم ما سال 89 با بابا رفته بودیم پارسال هم همه چی برا رفتن جور بود مرخصی نداده بودن و من مجبور شدم با بابایی و مامانی برم و بابا تنها با دایی عطا مونده بود. این مشهد اولین مشهد سه نفری ما بود...روز 3 شنبه پرواز داشتیم...وسایلامونو جور کردیمو و بسم الله راه افتادیم. ...
27 فروردين 1392

الماس شرق

عسلم دومین روز مسافرتمون تصمیم گرفتیم بریم الماس شرق...شما تو این مسافرت دو تا دوست به نام متین و آیدا داشتی که بچه های همکارای بابا بودن...متین خان که خیلی آروم بود باباش براش تو الماس شرق ماشین کرایه کرد خواستن برا شمام کرایه کنن که چون میدونستم سوار نمیشی نخواستم تو بازار از بغلم به هیشکی نرفتی و کمر درد گرفتم دیگه خسته شدمو گذاشتمت زمین که اینبار هم فرمان راه افتاد دست شما هرجا رفتی ما هم مجبور به دنبال شما وقتی دیدیم نمیتونیم خرید کنیم فرار رو بر قرار ترجیح دادیم یه آبمیوه خوردیمو از الماس شرق بیرون اومدیمو راه افتادیم به طرف باغ وحش حین خوردن آبمیوه متین از ماشینش پیاده شد و به زور شمارو نشوندیم شاید عادت کنی که نشد و ف...
27 فروردين 1392

تولد آرتین خان

هدیه عزیزم 16 فروردین تولد آرتین جون بود یک سال چه زود گذشت انگار همین دیروز بود که آرتین به دنیا اومده بود و رفته بودیم بیمارستان دیدنش...یه پسر سفید و خوشگل و کوچلو و یکمی هم جنگجو چون صورتشو چنگ زده بود و خودشو زخمی کرده بود و به این دلیل زودی دستکش دستش کردیم ماشالله چقدر بزرگ شده اونروز برا تکون خوردن نایی نداشت ولی امروز خیلی از وسایلای سنگینو هم قادر به حمله...خیلی قشنگ راه میره و خیلی هم مهربونو خوش اخلاقه...خدا همیشه نگهدار و مواظبش باشه من و بابا خیلی دوستش داریم ولی شما اجازه نمیدی بنده بهش نزدیک بشمو حسرت دل سیر بوسیدنو بغل کردنش به دلم مونده زن عمو از خیلی وقتا پیش واسه گرفتن یه تولد زنبوری برنامه ریخته بودن که شما...
26 فروردين 1392

13 بدر

عزیزم 13 امسال با مامان جون و بابا جون رفتیم باغ دایی بابا قبل از ناهار رفتیم یه دوری زدیم عکس گرفتیمو سبزه گره زدیم بعد ناهارم شما یه چرت 10 دقیقه ای زدی و برپا ... عصر یکی از باغهای همسایه مرغ و خروسهاشو آورد بیرون شمام با دیدن اونا خیلی خوشحال شده بودی اینم عکسات تو 13 بدر   ...
26 فروردين 1392

12 فروردین

هدیه، یکی یه دونه مامان و بابا 12 فروردین بابا ما رو برد ائل گلی برا قدم زنی ،چندتا عکس گرفتیم که اونارو میذارم اینم شکوفه زندگی من و بابا در بین شکوفه های یه درخت تو ائل گلی اینم هفت سین جلوی راهنمایی ...
26 فروردين 1392

سیب هفت سین!!!

نفس مامان باید بگم سیطون بلایی شدی که نگو یه روز وقتی میخواستیم بریم عید دیدنی نمیذاشتی حاضر شم منم هرچی دم دستم بود بهت دادم که دست از سرم برداری که..... یه لحظه دیدم سیب اسفنجی که تو هفت سینمون بود رو داری با چه به به و چه چهی میخوری  حاضر شدی و داری میری مهمونی اینم سرانجام سیب تزیینی هفت سین ...
26 فروردين 1392