هدیههدیه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

هــــدیـــــه

کشف جاهای جدید

عزیزم کم کم به جاهایی سرک میکشی که شاید ما سالی یه بار برا خونه تکونی و تمیز کردن اونجارو ببینیم....تازگیها تو خونه مامانی پشت میز تلویزیون رو ازبر کردی تا میذاریم زمین فوری میری پشت میز و اونجا هم که پر از سیم هستش یهو تودلت میگی منو این همه خوشبختی.... ولی تا میری اونجا من میترسم چیزیت بشه و فوری سعی میکنم در بیارمت و نذارم بری تو هم گریه میکنی که چرا مانع میشم ....گلم معذرت میخوام که میگریونمت ولی چیکار کنم؟؟؟!!! هدیه درحال گذر از مانع (دی وی دی) به سمت پشت میز صدات کردم که بیای بیرون انگار بهت برخورده ...
18 آذر 1391

نمونه گیری

فدات شم ماه قبل که برا کنترل رفته بودیم دکتر تو آزمایشاتت عفونت اداری دیده شده بود دکتر واسه 10 روز دارو داد و برا امروز برات آزمایش نوشت تا دوباره کنترل کنه ببینه خوب شدی یا نه....بعد از اینکه بیدار شدی خواستم نمونه رو حاضر کنم که نمیذاشتی ساعت 10 و نیم شروع کردیم تا 11 بازی میکردی و کاری نداشتی منم هی آب بهت میدادم که شاید زودتر نمونه رو بگیرم که نه که نه ....بعد ساعت 11 حوصلت سر رفت هرجی دم دستم بود بهت دادم تا اروم شی ولی بی فایده بود. ...عروسک ... خرس .... کتابهات....کتابای بابا.....دندون گیر.....موس رایانه .... لپ تاب و خلاصه تا 12 به زور نگهت داشتم دیگه کاری به ذهنم نمیرسید.....گریه هات اوج گرفت تا اینکه کم موند از نمونه گیری منصرف ...
15 آذر 1391

بالاخره ایستادی!!

عزیزم بعد از سه چهار روز خستگی بالاخره فرار کردیم به خونه مامانی ....دیروز تو خونه مامانی اصلا اذیت نکردی خیلی خوش اخلاق و آروم بودی برات غذا کته معمولی درست کردم با اشتها نوش جان کردی و مثل هدیه ی سابق آروم بازی کردی. ...مامانی اصلا باور نمیکرد که بداخلاق شده باشی....ع صر بود بغل مامانی نشسته بودی که سعی کردی و خودتو بالا کشیدی و از صندلی گرفتی بلند شدی خیلی خوشحال بودم بعد از اینکه ایستاده بودی چند قدم به طرف من  برداشتی و برا 3-4 ثانیه دستاتو از صندلی جدا کردی و تنها بدون کمک ایستادی . .. خیلی از این کار خوشت اومده بود هی پای صندلی مینشتی و بلند میشدی ....الهی قربون قدمهات...چقدرم تلاش میکنی سر پا بایستی.....بعد شام برگشتیم خونه...
15 آذر 1391

چی شده؟؟؟؟

عزیزم از جمعه نمیدونم چی شده فقط گریه میکنی  غذا هم خوب نمیخوری...جمعه به کمک زن عمو تونستیم یکم سوپ بهت بدیم ولی بازم نمیخوری....تو این چند روز خیلی خسته شدم.....فقط تو بغلمی....حتی بعضی وقتا تو بغلم هم گریه میکنی .....جمعه اونقدر خسته شده بودم که شب بعد خوابیدنت گریه ام گرفت ..خوشگلم تو که خیلی ساکت و آروم بودی یهو چی شده؟؟؟؟ دیگه نمیذاری کاری بکنم....بعضی وقتها دیگه کم میارم. صبح زود بیدار شدم تا تو خوشگلم بیدار نشدی کارامو بکنم که بلافاصله بعد من بیدار شدی ....بالاخره گذاشتمت روروئک تا نماز بخونم که گریه کردی درآوردم رفتی زیر روروئک ...گفتم دیگه بازی میکنی اخلاقت بدتر شد گریه کردی که در بیارمت ...خودتو اصلا زحمت نمیدی که حرک...
13 آذر 1391

کارهایی که هدیه میکنه

به کمک ما مبل رو میگیری و سعی میکنی خودتو جلو ببری وقتی از مبل گرفتی و ایستادی میگی ههههههههههههههههههههههببببببببب که نمیدونیم چیه تقریبا یه هفته ای میشه که عاشق عروسک شدی..... عروسکت رو چنان بغل میکنی که انگار بچه اته...به هیشکی هم نمیدی اگه ما عروسکت رو بگیریم عصبانی میشی و گریه میکنی در ضمن اسم عروسکت رها هست. وقتی سوار روروئک میشی تند تند عقب عقب میری عاشق سیم ، کنترل، توپ، شیشه های دوغ نوشابه و تلفن سیار و کتاب و لب تاپه  وقتی گوشی رو به دست میگیری میبری نزدیک گوشت وقتی ما الو میگیم از چیزی که خوشت نمیاد میگی خخخخخخخخخخخخخخ وقتی چای یا بخاری میبینی میگی چیییییییسسسسسسسسسسس وقتی الله اکبر میگیم دستاتو میبری ...
7 آذر 1391

هدیه و عصبانیت

خوشگلم وقتی عصبانی میشی لباتو مثل عکسای زیر میکنی و شروع میکنی به تند تند نفس کشیدن و تا کار مورد علاقه اتو نکنیم همچنان ادامه میدی ...
6 آذر 1391

عاشورای حسینی سال 91

عزیزم امروز صبح بعد صبحونه لباساتو پوشوندم دیگه اجازه ندادی منم لباسامو بپوشم...با بابا رفتین ماشین منتظرم شدین تا بیام  از خونه مامانی اینا تا خیمه ها پشت فرمان نشستی و رانندگی کردی....مثل همیشه خیلی شلوغ بود شبیه سازی واقعه کربلا بیشتر از هر سال با دلم ببازی میکرد .... التماس حضرت رقیه به امام حسین که به جنگ نره .... قطع شدن دستی حضرت ابوالفضل....تیر خوردن طفل 6 ماهه.... و درنهایت سر بریدن امام حسین جلوی چشای حضرت زینب ... از صحنه هایی بود که تونست اشکامونو بی اختیار جاری کنه عزیزم از خدا میخوام به همه صبر جمیل همچون صبر حضرت زینب عطا کنه ...
5 آذر 1391

همایش شیرخوارگان

روز جمعه 3 آذر بود....سالهای قبل وقتی تو تلویزیون شیرخوارگان رو میدیدم آرزو میکردم که منم یه روز تو اون مراسم باشم...خداروشکر که امسال به آرزوم رسیدم...از اول محرم واسه این روز روزشماری میکردم ... بالاخره رسید...صبح زود بلند شدم دوتایی حاضر شدیم تا بابا مارو ببره مراسم ..تا اومدیم پارکینگ دیدیم همسایه مون هم میره و قرار شد ما هم با اونا بریم .... مراسم تو مصلا بود ... جای به اون بزرگی پره پر بود...به به چه صفایی داشت ... اولین بار بود که با تو توی اینطور مراسم بودم ...یهو بغضم ترکید ...واااااااای خدا کمک مادر علی اصغر....چی کشید تو اون دشت کربلا...واااااااااای قربونش برم. به زور یه جا پیدا کردیم واسه نشستن...ساعت 8 و نیم مراسم شروع شد.....
4 آذر 1391

ورود به دستشویی!!

عزیزم دیگه نمیشه یه جا نگهت داشت....عید غدیر وارد آشپزخونه شدی و در اومدی بیرون....امروزم دیدم یواش یواش وارد دسشویی میشی....گلم اونجا میخوای چیکار کنی؟!!!!!!!!!!!! ...
1 آذر 1391