هدیههدیه، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

هــــدیـــــه

کارای جدید هدیه

خوشگلم یه هفته میشه که دیگه سینه خیز نمیری و چهار دست و پا میری چشم ،بینی،دهان و گوش رو نشون میدی وقتی میگیم جی جی هات کو؟ النگوهاتو نشون میدی هرچا بچه میبینی میگی به به....آرتین جون که دو ماه و نیم ازت کوچیکه بهش میگی به به لامپ و لوستر رو دوست داری و بغل هرکی میری با انگشتت نشون میدی تا ببرنت بهشون دست بزنی خودتو پنهون میکنی بعدم که نشون میدی میگی "ادی"  علاقه شدیدی به جورابهات داری...دوست جوراباتو از پات در بیاری دست بگیری یا به دهون بگیری و راه بری غذا هم که نمیخوری قربون خدا برم که این شیر رو برات داده والا از گشنگی تلف میشدی قطره آهن و ویتامین آد رو به زور میخوری...راستشو بخوای اصلا دوست ندارم اونارو بهت بد...
17 دی 1391

دست به دامان بابا

عزیزم چند روزیه که شبها خیلی دیر میخوابی منم که آخرای شب خسته میشم دیگه حوصله سروکله زدن با تو رو ندارم دیشب ساعت 10 ونیم بود که حین شیر خوردن خوابیدی منم کلی خوشحال شدم که میتونم یه سری از کارای عقب موندمو انجام بدم. لباسای بابارو اتو میزدم که یهو صدات بلند شد....20 دقیقه نبود که خوابیده بودی باز بیدار شدی شارژ و سرحال بودی تا به شب زنده داریت برسی دیگه دست به دامان بابا شدم...ازش خواستم که مارو ببره بیرون تا تو ماشین بخوابونمت طفلک بابا هم قبول کرد ساعت 11 و 39 دقیقه شب از خونه بیرون اومدیم...تو ماشین همه شیرین کاری هایی که بلد بودی رو انجام میدادی انگار فهمیده بودی که میخوایم به زور بخوابونیمت یه ساعت گذشت و تو همونطور ش...
17 دی 1391

دو قدم...

خوشگل مامان، دیشب داشتی مثل همیشه به کمک مبل پیاده روی میکردی یه لحظه خواستی بیای بغلم که کنارت بودم...دستتو دراز کردی ولی نرسیدی یهو دستاتو از مبل ول کردی و دوقدم به طرفم برداشتی و افتادی بغلم واااااای که چقدر ذوق کردم بغلم کرده بودمو هی میبوسمت.....دخترم عاشقتم ...
16 دی 1391

هدیه 11 ماهه

هدیه عزیزم، 11 ماهگیت مبارک انشالله سالیان سال زنده باشی و سلامت و سرزنده لغت نامه هدیه جونم بابا : بابا  مامان : مامان  ددر : گردش  دَ : بیا خخخخخخخ : خوردنی نیست جیسسسس : دست زدنی نیست  پیسسسی : گربه  پیتتتی : هرچیزی که نمیتونه تلفظ کنه کارهایی که میکنه : نانای میکنه  دست میزنه  بای بای میکنه  بوس میکنه (فقط لباشو میذاره رو صورتمون)  بغل میکنه (فعلا این موضوع در مورد خودم صدق میکنه ) از همه جا میگیره بلند میشه و راه میره...البته دخترم خیلی اهل ریسک نیست و یکم میترسه مثلا از دیوار بگیره و بلند شه  هرکسی که قصد خارج شدن از خونه رو داره شناسایی...
4 دی 1391

عفونت چشم

فدات شم دیروز که از خواب بیدار شدی دیدم چشم راستت یکم ورم کرده و قرمز شده اول فکر کردم یه حساسیت جزیی باشه ولی تا ظهر قرمزیش بیشتر شد با مامانی که حرف زدم گفت حتما عفونته و بهتره ببریم دکتر ...به بابا زنگ زدم که اگه میتونه بیاد تا ببریمت دکتر که اونم نتونسته بود شیفتشو حذف کنه و به مامان جون اینا زنگ زدیم تا زحمت بکشن و مارو ببرن دکتر ...هوا خیلی سرد بود اولین بار میشد که تو این سرما بیرون میرفتیم از طرفی هم میترسیدم که مریض بشی ....خلاصه رفتیم دکتر....دکتر گفت که عفونته و دارو داد...از مطب که بیرون اومدیم دیدیم برف همه جارو سفیدپوش کرده ...زودی رفتیم سوار ماشین شدیم همه جا ترافیک سنگینی بود یه مسیر یه ربع بیست دقیقه ای رو تو دو ساعت او...
26 آذر 1391

این روزها...

فدات شم این روزها یکم شیطون شدی و کارای خطرناک میکنی ...سعی میکنی از هرجایی که بتونی بگیری و بلند شی و چون هنوز نمیتونی خودتو کنترل کنی و بعضا تعادلت بهم میخوره باید هرجا که هستم زودی خودمو بهت برسونم در غیر اینصورت اگه صدای زمین خوردنتو بشنوم باید بفهمم که عقب عقب با سر سقوط کردی ...با اینکه خیلی مواظبم و لی تو این چندروز 3-4 بار بدجوری زمین خوردی. ...الهی بمیرم برات... این روزها نمیذاری به لب تاپ دست بزنیم اگه قرار باشه با لب تاپ کار کنیم باید تو جلو لب تاپ باشی و از اونجایی که نمیشه جلو لب تاپ باشی و به دگمه ها دست نزنی...به این دلیل ترجیح میدیم لب تاپ رو خاموش کنیم و بی خیال بشیم و منتظر بشیم که بخوابی تا کار کنیم. تا وارد آش...
25 آذر 1391

مریضی مامانی و دو تا دندون دیگه

هدیه عزیزم یکشنبه مامانی صبح زود زنگ زد که مریضه و داره میره دکتر ...خبرداد که نگرانش نشم ...منم که از جمعه میدونستم مامان مریضه ولی به خاطر تو نمیتونستم برم دیدنش ...میترسیدم تو هم سرما بخوری ...دیگه نگرانتر شدم...به مامانی زنگ زدم که بیان دنبالم باهم بریم خونه مامانی....مامان قبول نمیکرد اونم میترسید که تو خوشکلم سرما بخوری ولی دیگه چاره ای نداشتم باید میرفتم ....بالاخره راضیشون کردم که بیان دنبالم ...همیشه وقتی میومدن دنبالم مامان تا دم در میومد تا تورو بغل کنه بریم ولی اینبار دایی عطا آیفون زد و ما رفتیم پایین ...مامانی جلو نشسته بود برخلاف همیشه که عقب پیش ما مینشست...عزیزم تا سوار ماشین شدیم هی خودتو جلو میکشیدی تا صورت مامانی رو ببینی...
23 آذر 1391

بیداری تا یک و نیم بامداد

دیروز جمعه بود صبح برا صبحونه رفتیم خونه مامان جون....دیدیم مامان جون برا آرتین جون و شما کلاه بافته که دستش درد نکنه اینم عکس هر دوتا تون با کلاه های تازه تون بعد ناهار آرتین اینا رفتن و شما عزیزدلم شروع کردی به اذیت...... بردم خوابوندمت یه ساعت بیشتر نخوابیدی...بیدار شدی و دلت هوای یه اسباب بازی تازه داشت که سبد میوه رو جلوت گذاشتیم تا بازی کنی...میوه هارو هی خالی میکردی و منم پر میکردم تا سرگرم شی یه ساعتی با این میوه ها مشغول شدی تا وقت شام شد بعد از شام از خونه مامان جون بیرون اومدیم و رفتیم بنزین بزنیم بعد 5 دقیقه خوابیدی بنزین ما هم حدود یه ساعت طول کشید یه دوری هم زدیمو برگشتیم تا خواستیم از ماشین پیاده شی...
18 آذر 1391